شناسه: 256426

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی فاطمه ازقدان: قبل از این که با آقای اکرمی ازدواج کنم. جند نفر دیگر به خواستگاری ام آمدند ولی به آنها جواب مثبت ندادم . تا این که یک شب خواب دیدم که در مدرسه هستم و بین ما ونیروهای دشمن که آمده بودند در گیری ایجاد شد . در حیاط خلوت پشت مدرسه را باز کردند تا بچه ها به بیرون بروند . می خواستم از در بیرون بروم که ناگهان دیدم چند نفر اسب سوار با چهره خیلی زیبا و اسب های قشنگ به سمت من می آیند . شخصی از اسب پیاده شد و به طرف من آمد . اسلحه ای را به سمت من دراز کرد و گفت : دخترم این اسلحه را بگیر تا بتوانی از خودت دفاع کنی به ایشان نگاه کردم و گفتم : ببخشید آقا من آموزش تیراندازی ندیدم و نمی دانم این سلاح چگونه کار می کند . ایشان گفت : شما اسلحه را بگیر . می خواستم دست چپم را به طرف ایشان دراز کنم و اسلحه رابگیرم . دیدم دستم حرکت نمی کند. گفتم : دستم حرکت نمی کند . گفت : نه شما این را بگیر . در همین لحظه از خواب بیدار شدم . بعد از چند روز مادر آقا مصطفی برای خواستگاری به منزلمان آمد. وقتی گفتند ایشان از ناحیه دستش مجروح است و تازه از بیمارستان آمده است ، فهمیدم که آقا مصطفی همان شخصی است که آن شب خواب دیدم .با ایشان ازدواج کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه