خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی ما شا الله زمانیان: بعد از شهادت آقا مصطفی مدت زیادی بود ایشان را خواب ندیده بودم . خیلی دلم برای ایشان تنگ شده بود . یک شب خواب دیدم ، عده زیادی در طبقه پایین با چادر مشکی نشسته هستند و سید بزرگواری هم جلوی پله هایی که وارد ساختمان میشوند ایستاده است . در همین لحظه آقا مصطفی وارد شد و دستهای آقا را بوسید و شروع به صحبت کرد . با خودم گفتم : نگاه کن . همچین با سید گرم گرفته است که از مادرش هم فراموش کرده است . تا این حرف را گفتم ناگهان دیدم در وسط چادر های مشکی راهرویی سفید رنگ باز شد . آقا مصطفی دستش را سه مرتبه تکان داد و گفت : مادر جان اگر میخواهی به من برسی و من را ببینی هر بار که به جلسه میروی در انتهای جلسه دعای : خدایا خدایا تا انقلاب مهدی از نهضت خمینی محافظت بفرما را بگو . در همین لحظه از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه