خواب و رویای شهادت
به روایت از سید محمود افتخاری : ایشان در اولین بار در ماه مبارک رمضان به مرخصی آمده بود . در یکی از شبها که برای خواندن نماز شب به مسجد می رود و مشغول نماز می گردد ، پس از نماز در تعقیب نماز در حالیکه در سجده بود ، لحظه ای خوابش می برد و در خواب می بیند که وارد باغی گردیده که وصف آن از عهده قلم و زبان خارج است ، بعد از وارد شدن به باغ در حالیکه دو حوری یکی در سمت راست و دیگری در طرف چپش بوده در باغ قدم می زند و با خود می گوید : این چه باغی است که من تاکنون ندیده ام . بعد آن دو حوری ایشان را به سوی قصرش که مخصوص او بوده و از همه قصرهای دیگر باشکوهتر و جلال خواصی داشته است راهنمایی می کنند . بعد از رسیدن به در قصر دو حوری به او می گویند : بفرمائید، او می گوید : اینجا کجاست؟ می گویند: قصر توست و داخل می شوند . درون قصر چیزهایی قابل تصور است مشاهده می کند و مدتی در آنجا می ماند . موقع بیرون آمدن از قصر آن دو حوری به او می گویند : ما منتظر شمائیم . شما الان نمی شود اینجا بمانید، باید جبهه بروید و بعد از یک ماه به اینجا خواهید آمد . یکباره از خواب می پرد ، می بیند که داخل مسجد است و بوی عطر خوشبویی می آید . خادم مسجد که پیرمردی مهربان و عابد و مؤمن بود. وارد می شود و با شهید عزیز که حالت نورانی و معطر یافته بود برخورد می کند . شهید عزیز به او می گوید: می خواهم سری را با شما در میان بگذارم و تا شهید نشده ام فاش نسازی . خادم می گوید: بگویید ، اما شهید می گوید ، باید به قرآن قسم بخوری تا بعدا برای شما بگویم . خادم با اینکه از قسم خوردن اجتناب می کرد اما بالاخره قسم به قرآن می خورد و بعد شهید از فرط خوشحالی کمی گریه می کند و بعد قضیه را برای خادم با اینکه از قسم خوردن اجتناب می کند اما بالاخره قسم به قرآن می خورد و بعد شهید از فرط خوشحالی کمی گریه می کند و بعد قضیه را برای خادم نقل می کند و می گوید : من ایندفعه شهید می شوم بعد از شهادتم این سر را برای دیگران تعریف کن تا بدانند شهداء چرا شهید می شوند و هدف ما را بدانند . شهید بعد از ایین قضیه با وجود اینکه مدت زیادی از مرخصی اش مانده بود به جبهه می رود.
ثبت دیدگاه