آخرين وداع با خانواده
راوی محمد اردلان: روز آخری که علی اصغر می خواست به جبهه برود به همراه پدرم به خانه ی ما آمد .پدرم گفت او می خواهد به جبهه برود به پدرم گفتم جلوی او را نگیرید و بگذارید راهی را که دوست دارد ادامه دهد خدا خودش پشت و پناه اوست. علی اصغر به جبهه رفت و دیگر برنگشت. ما از آمدن او نا امید شده بودیم تا این که آزاده های سرفراز به میهن برگشتند من عکس را که علی اصغر از جبهه فرستاده بود برداشتم و به محل اسکان آنها رفتم و از یکایک آنها سئوال می کردم تا این که یکی از آنها او را شناخت و گفت: تا شب عملیات پیش من بود و از آن به بعد وقتی ما را اسیر کردند آنها آن طرف رفته بودند و ما طرف دیگر و من از آن موقع او را ندیده ام. از آنجا به خانه آمدم و چند سال از آن موضوع گذشت تا این که یک روز به خانه می رفتم که مادرم را دیدم به من گفت از طرف بنیاد آمده و گفته اند فردا به آن جا برویم. روز بعد به همراه مادرم به آن جا رفتیم و آنجا خیلی شلوغ بود آدرس تابوت علی اصغر را پرسیدیم و وقتی به آن جا رسیدیم و سر آن را برداشتیم جز چند تکه استخوان ،قمقمه،ساعت، و چفیه چیز دیگری ندیدیم. جنازه را تحویل گرفتیم و او را بعد از تشییع به خاک سپردیم.
ثبت دیدگاه