خاطرات سياسي
راوی صدیقه اباذریان: یکی از دوستان برادرم محمدجواد خاطره ای از ایشان را این گونه برایم نقل می کرد: یک شب به همراه محمدجواد مشغول پخش کردن اعلامیه در خیابان ها بودیم که ماموران شاه به ما مشکوک شدند و ما را تعقیب کردند ما هم پا به فرار گذاشتیم وارد کوچه ای شدیم و آن ها هم دنبال مان آمدند که ناگهان دیدیم کوچه بن بست است و درب یکی از خانه های آخر کوچه باز بود ما هم خودمان را در خانه انداختیم که صاحب خانه ما را در خانه اش مخفی کرد وقتی که ماموران شاه رفتند ما بیرون آمدیم و از آن بنده ی خدا تشکر و قدر دانی کردیم.
ثبت دیدگاه