شناسه: 259022

لحظه و نحوه شهادت

راوی هادی سعادتی: هنگامی که آقای مغفرتی به شهادت رسید. من و حسن بالای سر او بودیم. حسن با دیدن آن حادثه با کلماتی اعتراض آمیز گفت:" خدایا، ببین اینها هنوز نیامده، می بری و من را همین جا نگه داشتی." گفتم: حسن، چرا کفر می گویی؟ این چه حرفی است که می زنی؟ گفت:" خوب راست می گویم، این هنوز دو روز است که به اینجا آمده و شهید شد." با این کلمات فهمیدم که شهادت مغفرتی تأثیر عمیقی در روحیه او گذاشته، لذا دیگر به او حرفی نزدم. شب من با چند نفر دیگر یک سری عملیاتی را انجام دادیم تا می خواستیم عقب نشینی کنیم حداقل بشود از یک محور این کار را کرد. هنگام نماز صبح برگشتیم و خیلی هم خسته بودیم، حسن بیدار بود، تا من را دید سیلی به گوش من زد و گفت:" خیلی مردی چرا دیشب مرا برای عملیات نبردی؟" گفتم: والله کاری به آن صورت نبود فقط می خواستیم مقداری از منطقه را پاکسازی کنیم و از طرفی روحیه شما را بعد از شهادت مغفرتی ناجور دیدم، گفتم بهتر است به شما چیزی نگویم. گفت:" یعنی بگو من عرضه این کار را ندارم." گفتم: تو عرضه ات بیشتر از این کارهاست، امروز کار زیاد است و شما می توانی آنها را انجام دهی. ـ حاج باقر به من گفت:" که امشب قرار است عقب نشینی کنیم و باید با برنامه ریزی این کار انجام شود و فعلاً کسی از جریان مطلع نشود. ـ نماز صبح را خواندم و دراز کشیدم تا بخوابم، بین خواب و بیداری بودم که دیدم دستی به سرم کشیده شد. چشمانم را باز کردم و حسن را بالای سر خود دیدم، گفتم: چیه؟ گفت:" از مأموریت یادت رفته است. درست است که در عملیات شرکت کردی ولی کار ما امروز چیز دیگری است." گفتم: تو از کجا می دانی؟ گفت:" خودت گفتی که امروز کار زیاد داریم. گفتم: خوب الان به تو می گویم، امروز ما باید هرطور شده بچه ها را جمع کنیم در منطقه عراق لشگر5 نصر را عقب زده و فقط تیپ ما( امام رضا (ع)) مانده. اگر نتوانیم بچه ها را جمع و جور کنیم خیلی مشکلات برای ما پیش می آید. سپس تعدادی از دوستان را جمع کردیم و جریان را به اطلاع آنها رساندیم، آقای آزادی از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و گفت:" برای من مشخص کنید من باید کجا بروم." سخت ترین محور عملیاتی به ایشان سپرده شد و آنجا سه راهی بود که عراقی ها لشگر نصر را عقب زده بودند و از آنجا به سمت ما می آمدند، آقای آزادی به آنجا رفت. ساعت8 الی9 صبح بود که هلی کوپترهای عراقی حمله را شروع کردند و دوستان زیادی به شهادت رسیدند. ساعت 10 صبح بود که سنگر ما نیز مورد هجوم دشمن قرار گرفت که دیدیم آقای آزادی به زمین افتاد و تعدادی میخهای سپری به پای ایشان فرو و ترکشی هم به شکمش اصابت کرده بود. حالش خوب نبود و به سختی صحبت می کرد به آقای نجاتی که راننده بود گفتم: ایشان را در پتویی بگذار و به لب آب ببر و به وسیله قایق به عقب برسان و سعی کن در بین را به او آب ندهی چون خونریزی اش خیلی شدید است؛ و او حسن را برد. من بعد از لحظاتی به سراغ ایشان رفتم و از فاصله بیست متری دیدم که ایشان را در قایقی گذاشتند و سرم به او وصل است. سپس به محل سنگر خود برگشتم. عملیات تا شب ادامه پیدا کرد و شب توانستیم بچه ها را عقب نشینی بدهیم و با تلفات کم به عقب برگردیم. بعد از برگشت از منطقه عملیاتی من سراغ حسن را از آقای نجاتی گرفتم. ایشان گفت:" من او را به آقای مروی مسئول بهداری خط سپردم." به سراغ آقای مروی رفتم و گفتم: حسن زنده می ماند. گفت:" والله حادثه ای برای او پیش آمد که من هنوز گیج هستم و نمی توانم داستان آن را برای شما بگویم. بگذارید مقداری به بچه ها صحبت و تحقیق کنم بعد جواب را به شما بدهم." گفتم: یعنی چه؟ گفت:" فعلاً خبری از او نداریم." ما سریع با بچه ها در بیمارستانهای مختلف از طریق تعاون شروع به پیگیری کردیم ولی نتیجه ای حاصل نکردیم. و بعد از آقای مروی شنیدیم که گفت:" بچه ها می گویند وقتی آقای آزادی را آوردند شهید شد و ما بخاطر اینکه فرمانده است و شهادت او روی بچه ها اثر منفی نگذارد او را از قایق پیاده کردیم و در سنگری در نزدیک بهداری لای پتویی پنهان کردیم و به این ترتیب ایشان در آنجا مانده است و تا مدتی شهید مفقود الاثر بود که بعد ها روح او را تشییع کردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه