شناسه: 259050

مبارزه با ضد انقلاب و منافقين

راوی محبوبه خسرونژاد: دقیقاً به یاد دارم که یکشب زمستانی که فکر می کنم بهمن ماه هم بود و هوا خیلی سرد بود من به تنهایی داخل منزل نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که اگر زمانی حسن شهید شود من به تنهایی دراین شهر بزرگ و غریب چه کار کنم . در این فکر بودم که بلافاصله صدای زنگ منزل به صدا درآمد و حسن وارد منزل شد من هم خیلی خوشحال شدم اما بیشتر از ده دقیقه از آمدن ایشان نگذشته بود که متوجه شدم لباسهای ایشان خون آلود است . بنابراین از ایشان پرسیدم که شما از کجا می آیید چرا لباسهایت خونی است . حسن گفت : من به همراه چند نفر از دوستانم درحال گشت زنی در شهر بودیم و به سمت منزل مادرم می رفتیم که احوال مادرم را بپرسم چونکه مادرم مریض احوال بودند آنزمان مصادف با زمانی بود که منافقین پاسدارها وکسانی که حزب الهی بودند و هدف واقعیشان خدا و پیغمبر بود و می خواستند که برای این مملکت کاری را انجام بدهند را ترور می کردند اما منافقین که گویا 5 نفر بودند و در چهارراه نزدیک منزل مادرم سنگر گرفته و منتظر آمدن ما بودند که به محض اینکه اتومبیل ما به وسط چهار راه رسید منافقین شروع کردند به تیراندازی به سمت ما که خوشبختانه ما هم سریعاً سنگر گرفتیم و متقابلاً به سمت منافقین تیراندازی کردیم که در این درگیری زخمی شدم و دو نفر ازاین منافقین هم به درک واصل شدند و یکی از آنها هم زخمی شد ولی دو نفر منافق دیگر فرار کردند و درخیابان خودشان را در بین مردم مخفی کردند و فریاد می زدند که بروید منافقین پاسدارها را کشتند . مردم هم به خیال اینکه اینها ازخودشان هستند به آنها شک نمی کردند واین دو منافق به خیال راحت فرار می کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه