شناسه: 259055

شجاعت و شهامت

راوی مهدی علیزاده: خاطره ای که عرض می کنم مربوط به اوایل شروع فعالیت های نظامی منافقین بود که در آن ایام اماکن استقرار منافقین تحت نظر نیروهای سپاه بود . گزارش شده بود که در ساختمانی واقع در خیابان آبکوه توسط افراد سازمان منافقین تردد های مشکوک صورت می گیرد . ستاد خبری تعدادی از افراد را از جمله خودم را مسلح کرده و به منطقه اعزام نمودند . افرادی که در دسترس بودند ، من وتعدادی از افراد بودند که مسلح شدیم و به منطقه عزیمت کردیم . شب بود ، یک شب گرم تابستانی . هوا کاملا تاریک بود . لامپ خیابان ها هم خاموش بود . اسلحه ای که بنده شخصا استفاده کردم اگر اشتباه نکنم مسلسل برتا بود که تازه تشکیلات اطلاعات تحویل گرفته بود و بنده برای اولین بار بود که این اسلحه را می دیدم . وقتی که به محل رفتیم . یک ارزیابی و بررسی از محل داشتیم . افراد را در نقاط مختلف گذاشتیم که تحت نظر داشته باشند و مراقب رفت وآمدها باشند . دو نفر هم سعی کردیم به در نزدیک شویم . بنده که جلوتربودم و بطور ستونی نزدیک به در ورودی شدیم و در ورودی ساختمان باز بود . وقتی از لای درنگاه کردم دیدم که چند نفر داخل هستند و اسلحه هم در دست دارند . من آنها را نشناختم . این قضیه موجب شد حساسیت بیشتری پیدا کنیم و ظاهرا آنها هم متوجه حرکاتی در بیرون از ساختمان شده بودند و بعد از مدتی که حالا این مدت دقیقا چون بیست سال می گذرد و حضور ذهن ندارم .شاید نیم ساعت شد . بعد متوجه شدم فردی در حال بیرون آمدن است . سریع خودم را به دیوار چسباندم وبقیه را هم به این کار وادار کردم . او از در که بیرون آمد ، بیرون را به رگبار بست . محوطه خیلی تاریک بود . خیابا ن هم لامپ نداشت . همه دوستان عقب نشینی کردند . من هم سعی کردم ضمن عقب نشینی موضع مناسبتری را انتخاب کنم . حالا دیگر در تیر رس کامل بودیم . کاملا آسیب پذیر بودیم . در این عقب نشینی بنده پایم به پای یکی از دوستان که پشت سرم بود گیر کرد و وضعیتی پیش آمد یعنی من کاملا به پشت دراز کشیده روی زمین افتادم . من که چاره ای جز کشیدن ماشه نداشتم سعی کردم با همان اسلحه برتا بر روی فردی که بیرون آمده بود و چهره اش در تاریکی دیده نمی شد شلیک کنم . اما به خواست خدا و بطور معجزه آسایی قادر به تیر اندازی نبودم .مسلسل را کاملا مسلح کرده بودم ولی تیر اندازی نمی کرد فقط صدای تق تق ماشه را می شنیدم . او به داخل رفت و من هم عقب نشینی کردم . ارتباط خود را با مرکز بر قرار کردیم . یک ساعت گذشت و بعد از مرکز به ما اطلاع دادند که هماهنگ شده است وشما می توانید به داخل ساختمان بروید . حسن داخل است . بعد از هماهنگی رفتیم داخل و بعد فهمیدیم فردی که بیرون آمده و محیط را به رگبار بسته ، آقای آزادی بوده است . واقعا زمانی که مسلسل من عمل نکرد ، این برای خودم جای سوال بود . بعد که موضوع را بررسی کردم ، فهمیدم که این سلاح یک قبضه ضامن پشت دستگیره دارد . در سلاح یوزی این ضامن جلو هست ولی این پشت دستگیره بود که من این طور خودم را توجیه کردم که اولا واقعا لطف خدا بود که این فاجعه اتفاق نیفتاد . واقعا لطف خدا بود که شامل حال من و آقای آزادی شده بود . نکته دیگر که در این خاطره مورد توجه است این بود که در این ماموریت هم باز آقای آزادی پیشگام و جلوتر از همه ما بود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه