شناسه: 259120

پيش بيني شهادت

راوی حمید آزادی: دقیقاً به خاطر دارم زمانیکه سال اول دبیرستان بودم دائماً به حسن می گفتم که من می خواهم به همراه شمابه جبهه بیایم ودرکنار شما از کشور ومیهنم دفاع کنم اماحسن همیشه به من می گفت که تو هنوز سنت کم است و باید درست را بخوانی وهمین درس خواندن تو یک جبهه است و انشاءا… چند سال دیگر که بزرگتر شدی تو را هم حتماً با خودم خواهم برد. اما زمانیکه حسن با اصرار زیاد من مواجه شد قبل از آخرین مرحله ای که می خواست به جبهه برود به من قول دادکه سری بعد که می خواهدبه جبهه برود حتماً من را هم با خودش به جبهه ببرد. به یاد دارم که 8/12/1362 بود که من از دبیرستان به منزل برمی گشتم اول چهار راه فروردین یکی از برادرها به نام برادر میلانی که یکر وز قبل از حسن به شهادت رسیده بود برایش حجله بسته بودند من هم همینطور به عکس این شهید نگاه می کردم و با خودم می گفتم : انشاءا… که خداوند شهادت را قسمت حسن ما نکندکه من هم بتوانم به همراه او به جبهه بروم در آن لحظه به من الهام شده بود که احتمالاً حسن شهیده شده است من درهمین فکر بودم زمانیکه به منزل رسیدم دیدم که چند نفر از برادران سپاهی و آقای موسوی درمقابل منزلمان ایستاده اند . و وقتیکه وارد منزل شدم دیدم که همسر حسنمان هم درمنزل است وداردگریه می کند . من پس از اینکه سوال کردم متوجه شدم که می گویند حسن مجروح شده اما پس از چند روز پرس و جو فهمیدیم که برادرم حسن به شهادت رسیده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه