شناسه: 259128

حسن برخورد

راوی سعید برادران: یک روز یکی از بچه ها پیش آقای آزادی آمد وگفت : من امروز کار دارم باید بروم ایشان گفت : چکار داری گفت : مادرم مریض است آقای آزادی گفت : راستش را بگو و برو. بگو من می خواهم به خانه ام بروم و بخوابم من مرخصی می دهم مشکلی ندارد شما اگر نمی توانی بروی محافظت کنی اشکال ندارد من پنج روز به تو مرخصی می دهم یا هر روز که می توانی بیا وکار کن آن فرد شرمنده شد و چیزی نگفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه