شناسه: 259130

تقيد به نماز

راوی سعید برادران: یک روز صبح تابستان در حالی که کولر گازی هوای اتاق را سرد کرده بود بچه ها خوابیده بودند آقای آزادی من را جهت انجام فریضه نماز صبح بیدارکرد گفت : سعید بلند شو نزدیک است نمازمان قضا شودمن بلند شدم و به سمت وضو خانه رفتم درحال وضو گرفتن بودم که سرو صدایی شنیدم اول ترسیدم و فکر کردم که شاید از طرف منافقین اقدامی شده است اما وقتی از وضو خانه بیرون آمدم دیدم که حسن عصبانی است گفتم : چه خبر شده گفت : هر چه بچه ها را برای نماز صبح صدا می کنم بیدار نمی شوند گفتم : خسته اند و دیشب دیر خوابیدند گفت : به هر حال باید برای نماز صبح بیدار شوند و دوباره به سراغ بچه ها رفت و آنها را بیدار کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه