فکاهي شوخ طبعي
راوی محمدولی آخوندی: یادم هست روزی به خانة محمد جواد رفتم. از درب که وارد شدم محمد جواد مرا صدا زد و گفت:محمد ولی تو هستی؟ گفتم: بله گفت: بفرما داخل آشپزخانه. گفت: یک چیز ناب داخل دستم هست . می خواهی دهانت را باز کن. گفتم:داداش چیه؟ بالاخره دهانم را باز کردم. چیزی در دهانم گذاشت و گفت: بجوید. من هم جویدم. فلفل بود. دهانم مقداری سوخت. محمدجواد خندید و گفت: داداش جان ما که شیرینی نداریم اما تیزی داریم. بعد مرا بوسید.
ثبت دیدگاه