همت در رفع مشکل ديگران
راوی محمدحسن آخوندی: یادم هست یک سری من از روستا به بیرجند آمده بودم. به محمد جواد گفتم: برادر من پول کم دارم و می خواهم به روستا بروم. محمد جواد دستهایش را داخل جیبش کرد و گفت که: پولهایم جا مانده است. محمد جواد با موتور رفت و بعد از نیم ساعت برگشت و برایم پول آورد و من به روستا رفتم. بعد متوجه شدم که محمد جواد خودش پول نداشته و از یکی از دوستانش قرض کردند و به من دادند.
ثبت دیدگاه