شناسه: 260152

خبر شهادت

در ارتفاعات نزدیک دشت مندلی مستقر بودیم . ارتفاعات طوری بود که آب و غذا و مهمات را با قاطر می آوردند. یکروز همراه با محمود صالحی در سنگر خوابیده بودیم . خواب دیدم که گلوله ای آمد و هر دو نفرمان مجروح شدیم . نیروها امدند و با سر صدای زیادی ما را داخل آمبولانس گذاشتند و بردند . در همان گیر و دار از خواب بیدار شدم . محمود که بیدار شد به او گفتم : همچنین خوابی را دیدم . یکی از ما دونفر رفتنی است . محمود گفت : " هر چه خواست خدا باشد همان می شود . محمود آماده رفتن شد . گفت :" من با فرمانده گردان کاری دارم و باید بروم . نزدیک غروب بود به او گفتم : اگر می روی ، زودتر برگردی هوا تاریک می شود و ممکن است با عراقی ها برخورد کنی . محمود خداحافظی کرد و از ارتفاعات به طرف پایین آمد جلوی سنگر نشسته بودم و رفتن محمود را نظاره می کردم . محمود از جلوی چشمانم محو شد . گهگاهی صدای گلوله به گوش می رسید . به فکر فرورفته بودم . هوا هم نزدیک شده بود ولی از محمود خبری نشد . نگران شدم و گفتم : دیر کرد چرا نیامد . " بعد از مدتی بی سیم چی محمود آمد و گفت : " محمود صالحی پرواز کرد . "

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه