شناسه: 260155

عشق به جهاد

با شروع جنگ محمود به جبهه اعزام شد . رفت و آمد زیادی به جبهه داشت . یکروز به او گفتم : مگر در جبهه چه خبر است که اینقدر به آنجا می روی ؟ محمود گفت : " شما که نرفته اید نمی دانید آنجا چه خبر است . " بعد از دو سال به جبهه رفتم و از اوضاع آنجا مطلع شدم به خانواده گفتم :" اگر می خواهید محمود به جبهه نرود باید او را داماد کنید . ولی محمود قبول نمی کرد که ازدواج کند . سفره دلش را برایم پهن کرد و شروع به صحبت کرد گفت : " شما پدر و مادر را راضی کنید تا من به جبهه بروم . من نمی خواهم داماد شوم . " بالاخره توانستیم محمود را راضی کنیم تا ازدواج کند . دختر عمو را برای او عقد کردیم . ولی باز او به جبهه آمده بود . در اهواز بودیم نهار را خورده و خوابیده بودم که احساس کردم یکی به پایم می زند. از خواب بیدار شدم ، محمود بود گفتم : مگر تو را داماد نکردند پس چرا اینجا هستی ؟ کی آمدی ؟‌ او به بهانه رفتن به تهران به جبهه آمده بود . بعد از سلام و احوالپرسی از من پرسید که چه روزی به شهرستان برمی گردم . گفتم : 4،3 روز دیگر برمی گردم . محمود گفت : اگر خواستی بروی نزد من بیا تا تو را ببینم . او در خرمشهر مستقر بود . روزی که می خواستم برگردم پیش او رفتم . نامه ای نوشته بود گفت : " این را برای پدر و مادر ببر " نامه ای دیگر که سربسته بود داد و گفت : " این را هم به همسرم بده " آن روز در حالیکه اشک از چشمان محمود جاری بود از هم جدا شدیم و من به تربت آمدم . یک ماه ازآن جریان گذشته آنها را از خرمشهر به سومار برده بودند . شب بود که تلفن زنگ زد . محمود پشت خط بود ، آن شب با همه خداحافظی کرد و حلالیت طلبید . چند روزی از خداحافظی محمود نگذشته بود که خبر شهادتش را آوردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه