شناسه: 261277

آخرين وداع با دوستان

راوی ربابه تقوی : یکی از همرزمان فرزند عزیز شهیدم سیدرضا، بنام سیدقاسم نمازی نقل می کرد: لحظه ای که با هم وداع می کردیم و دست به گردن همدیگر گریه می کردیم و خداحافظی. سیدرضا گفت بیا یک لحظه بنشین خاطره ای دارم که تا به حالا به کسی نگفته ام اگر شهید شدم برای پدر و مادرم تعریف کن و اگر هم شهید نشدم فراموشش کن و از من قول گرفت. بعد گفت: در بیرجند که آموزش می دیدیم، یک شب در حال نگهبانی بودم از خستگی نشستم و تفنگم در دستم بود، در همان عالم بیداری یک مرتبه هوا به شکل عجیبی گرد و غبار شد و کاملا تاریک گردید. وحشت کرده بودم گفت این چه باد سختی است بدنم می سوخت ناراحت بودم که چرا این قدر گرد و غبار شد که مقابلم را نمی بینم. یک دفعه اسب سواری در جلوی من ایستاد، بلند شدم نگاه کردم دیدم یک آقای قد بلندی بر روی اسب نشسته چشم ایشان که به من افتاد دستشان را دراز کردند و گفتند : ورقه ات را بگیر سید رضا هاشمی، امضایش کردم!. ورقه را که گرفتم نگاه کردم فقط یک خط سبزی دیدم. دوباره سرم را بلند کردم که ببینم این آقا کیست؟ که دیدم نه اسبی است و نه آقایی! نگاه کردم نه کاغذی دیدم، و نه خط سبز. بعد گفتم : پس چرا غصه می خوری تو به زودی شهید می شوی آقا برگه ی شهادت را امضا کرده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه