نوافل و نماز شب
راوی ربابه تقوی : یکی از همرزمان فرزند عزیز شهیدم سیدرضا نقل می کرد: بدون استثنا سیدرضا هر شب یکی دو ساعتی مانده به اذان به بیابان پناه می برد و با خداوند راز و نیاز می کرد. هر شب ایشان را می دیدم که می رود اما چیزی نمی گفتم. یک شب دیدم صبح شد اما سیدرضا نیامد رفتم ببینم چه شده. به روی خاکها افتاده او را برگرداندم دیدم اشکهای چشمانش به صورتش گل شده و چسبیده به صورتش و بیهوش است از همان گلها جدا نمودم و در مقابل دماغ سیدرضا گرفتم که استشمام کند بعد به هوش آمد گفتم سیدرضا چیه؟ چه شده؟ چرا این کارها را می کنی؟ چرا این طوری گریه و زاری می کنی. تو که هنوز به سن بلوغ هم نرسیده ای چه گناهی در درگاه خداوند داری؟ در جوابم گفت: خدا باید از ما بگذرد می ترسم خداوند از ما نگذرد و لیاقت شهادت نداشته باشم ببین کجا مثل این سرزمین است فکرش را بکن اگر به شهادت نرسیم.
ثبت دیدگاه