شناسه: 261442

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

در سالگرد برادرم اصغر، مادرم مخالف بود که به اصطلاح غذا بدهیم. همسرم به مادرم گفت: این کار را به خواهر بزرگشان بسپارید، ایشان نیت می کند و می خوابد و خواب می بیند! من هم نیت کردم و گفتم: هر چه شما شهدا بگویید، همان کار را انجام می دهیم و بعد خوابیدم. همان شب در خواب دیدم که در یک بیابان برهوت هستم که حدود هزار مهتابی با پایه های فراوان گذاشته شده. به طوری که آن جا نورانی شده بود! دیگ هایی هم آن جا بود و من می رفتم و سر دیگ ها را برمی داشتم و می دیدم برنج های قدکشیده، پر از عطر بهشتی و عجب سفید و نورانی که در خواب فکر می کردم این ها فقط نور هستند، برنج ها را برمی داشتم و بو می کردم و سر دیگ را می گذاشتم و رد می شدم. بعد که برگشتم و نگاه کردم، دیدم که دو برادر شهیدم عباس و اصغر هم مانند من سر دیگ ها را برمی دارند و برنج ها را بو می کنند و سر دیگ ها را می گذارند و به سراغ دیگ دیگر می روند! بعد که از خواب بیدار شدم و خوابم را تعرف کردم، مادرم تصمیم گرفت که سالگرد اصغرمان را بگیرد و غذا هم بدهد که آن غذا به قدری برکت کرد که یک دیگ کلاً اضافه آمد و آن را برای عده ای خانواده های مستضعف بردیم و تقسیم کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه