شناسه: 261443

روابط عاطفي با خانواده و دوستان يعد از شهادت

راوی محمود عدالتیان: شماره 7 شهید عباس ولی نژاد نام پدر: محمدعلی مسئولیت: تیپ ویژه شهدا یک شب در منزل شهید عباس ولی نژاد خوابیده بودم. اصغر و دیگر برادرانش هم در خانه بودند. همین طور که دراز کشیده بودم، داشتم فکر می کردم که با یک سری از مسائلی که درخانه داشتیم چکار کنم.با خود گفتم: ای کاش عباس اینجا بود و در این خصوص از او کمک می گرفتم. یک دفعه صدایی آمد. دیدم یک نفر از پایین پنجره تا کمر بالا آمد دیدم اینکه عباس ولی نژاد است. تا به حال او را این گونه ندیده بودم. علی رغم این که اسلحه هم داشتم از دیدن این صحنه ترسیدم و تمام وجودم شروع به لرزیدن کرد. سریع پا شدم و به انتهای اتاق رفتم و پشت سر برادرش اصغر که آن زمان هنوز شهید نشده بود دراز کشیدم. هیچ گونه حرفی هم نزدم. چند لحظه بعد عباس با همین حالت ایستاد و به من لبخند زد و بعد پایین آمد بدون این که محو شود و از همان راهی که آمده بود برگشت. با رفتن عباس من به حالت عادی برگشتم. سریع رفتم خانمم را بیدار کردم. گفتم پا شو عباس آمده. گفت: برو بابا به سرت زده. گفتم: به خدا عباس آمده است. به محض اینکه خانمم از بالا دوید و آمد پایین. شروع کرد به گریه کردن. پرسیدم چه شده است؟ گفت بوی عباس می آید. دقیقاً حس کرده بود عباس آنجاست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه