فعاليت در بسيج
راوی محمود عدالتیان: یک روز شهید ملکی آمد و به برادر عباس ولی نژاد که مسئول آموزش منطقه بود گفت: ما در دبیرستان رجایی مشغول به تحصیل هستیم و مدیر مدرسه با بسیج مخالف است و علناً دارد مشکلاتی به بار می آورد که ما نتوانیم در بسیج فعالیت کنیم. برادر ولی نژاد به ملکی می گوید: شما بعدازظهر نیروهایتان را در دبیرستان جمع کنید و به مدیر دبیرستان هم نامة کتبی بنویسید که آموزش نظامی دارید. من هم برای آموزش به آنجا می آیم. ملکی تعریف کرد و گفت: برادر عباس ولی نژاد به قدری منظم و متین و وارسته وارد مدرسه شد که لحظة اول چهره اش همة پرسنل را به خود جلب کرد و حتی سرایدار مدرسه گفت: با اینکه تا به حال با این مربی برخوردی نداشتم ولی ایشان چقدر آدم وارسته ای است! برادر عباس ولی نژاد بعد از اینکه وارد دبیرستان شد، نزد مدیر دبیرستان رفت و خیلی با احترام از ایشان اجازه خواست و گفت: با اجازة شما این حکم سپاه و این هم حکم مأموریت من، برای آموزش آمده ام اگر شما اجازه می فرمایید یک ساعتی در خدمت بچه ها باشم. ایشان آمد و شروع کرد به آموزش دادن بچه ها، بعد از دویدن و یکسری صحبت، طبق معمول اسلحه اش را پر کرد و 10 ـ 8 ـ 7 تایی کنار گوش آقایون هم تیر هوایی شلیک کرد. هر چند آنها تیرهای آموزشی و مشقی بود ولی بچه ها متوجه بودند که این تیرهایی که برادر عباس ولی نژاد دارد شلیک می کند برای بچه ها نیست بلکه برای مسئولین است و می خواهد بگوید که آقا این بچه ها می خواهند به جبهه بروند، این راهی نیست که شما فکر می کنی، آنها نمی خواهند بروند جبهه که بخورند و بخوابند، اینها دارند می روند توی بلا و آتش، اینها دارند از خودگذشتگی می کنند. مدیر مدرسه فقط با این برخورد برادر ولی نژاد بود که دیدیم بنده خدا از فردا صبح شلوار بسیجی پوشید و به دبیرستان آمد! برادر ولی نژاد بدون اینکه به مدیر اهانتی بکند یا برخورد بدی انجام بدهد، با حرکت صحیحی که انجام دا باعث شد که آن آقا لباس خودش را درآورد و لباس بسیج را بپوشد!
ثبت دیدگاه