شناسه: 262891

عشق به ائمه اطهار

راوی حمیده عباسی : خاطره ای را که می گویم مادرم برایم تعریف کرده است . محمد در سن 6 سالگی سخت مریض می شود بطوری که شبی همه فکر کردند مرده است : چشمهایش را می بندد و ملافه ای رویش می کشند . در آن موقع پدرم در کربلا بوده و خواب می بیند که محمد مریض شده است . به امام حسین (ع) متوسل می شود و از امام حسین می خواهد که محمد را شفا دهد . بعد از اینکه همه از زنده ماندن محمد نا امید می شوند ، مادر بزرگم به اتاق سری می زند و می بیند که محمد تکان می خورد و ملافه را کنار می زند محمد چشمهایش را باز می کند و با لبهای خشکیده می گوید مادر امام حسین (ع) مرا شفا داد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه