تعاون و همکاري
راوی کبری عباسی : در آن ایّامی که در مشهد حکومت نظامی اعلام شده بود، شبی متوجه شدم که هر دو پسرم در خانه نیستند. اوّلین جایی را که به فکرم رسید بچه ها آنجا رفته باشند پارک شهر بود. بی درنگ به پارک رفتم. مردی جلوام آمد و گفت: خواهر کجا می روی؟ مگر نمی دانی که حکومت نظامی است. من گفتم: دنبال بچه هایم می گردم. آن مرد گفت: اگر جلوتر بروی شهید می شوی و مرا به طرف مسجد هدایت کرد. از آنجا دوباره به خانه مراجعت کردم و دیدم شهر عمه بچه ها به منزل ما آمده است. از ایشان پرسیدم: از بچه ها چه خبر دارید؟ نکند که شهید شوند. گفت: بیا به خانه ما برویم. وقتی به خانه آنها رسیدیم، دیدم محمد دراز کشیده و تمام لباسهایش خونی است. من فکر کردم او مجروح شده است و گفتم: محمد چرا سر تا پایت خونی است. او بلند شد و با کمال تعجّب دیدم که تمام بدنش سالم است. از او جریان را پرسیدم. گفت: وقتی نظامی ها به سمت مردم تیراندازی کردند، چند نفر مجروح شدند. من و امین مجروحین را داخل ماشین می گذاشتم و لباسهایم خونی شده است.
ثبت دیدگاه