شناسه: 262905

تعاون و همکاري

راوی فاطمه نصیری : قبل از انقلاب ، ‌یک روز محمّد برای تظاهرات بیرون از خانه رفت . و تا روز بعد از او خبری نشد . مادرم خیلی نگرانش بود و با اینکه از تیراندازی و تظاهرات می ترسید ، تصمیم گرفت به خانة عمّه ام برود و از محمّد خبری بگیرد . وقتی مادرم به خانة عمّه ام رفته بود ، محمّد را با لباسهای خونین دیده بود و به او گفته بود محمّد ! تو تیر خورده ای ؟ برادرم گفته بود : نه مادر ! من تیر نخورده ام ما برادرانی را که زخمی می شدند به بیمارستان می رساندیم و برای همین لباسهایم خونی شده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه