عدالت
راوی عبد العلی نجاتی : روزی تنها در خانه نشسته بودم همین که محمد مرا در خلوت دید وارد خانه شد . گویا از مدتها قبل مطلبی در ذهن داشت و منتظر فرصتی بود که بگوید . با نرمی و ملایمت گفت : پدر جان مرا دوست داری ؟ گفتم : خیلی حتی بیشتر از همه . گفت : پدر می دانستم توخیلی به من عشق می ورزی و محبت خاصی نسبت به من داری من هم متقابلاً به شما عشق می ورزم ولی پدر عزیزم عشق و محبت خود را نسبت به من آشکار نکن . در دل عشق داشته باش و از بین 9 برادر فقط مرا صدا نزن ، می ترسم داستان حضرت یوسف تکرار شود . با شنیدن این جمله به خود آمدم و دیگر عشق و محبت خود را نسبت به محمد ( شهید ) مثل گذشته تکرار نکردم .
ثبت دیدگاه