شناسه: 264203

عشق به جهاد

به یاد دارم من به سربازی رفته بودم . وقتی به مرخصی آمدم به عباس گفتم : برادر جان من که سربازی رفته ام شما پیش پدر و مادر بمانید تا من سربازی خودم را تمام کنم و بعد شما به جبهه بروید . ایشان در جواب من گفت: پدر و مادر هم خدایی دارند وتنها نیستند من باید به جبهه بروم . رضایت پدر را جلب کرد و من خودم عباس را با دوچرخه به بسیج بردم وبدرقه اش کردم . خودم بعد از دو روز به سربازی رفتم و بعد ازاتمام سربازی وقتی برگشتم متوجه شدم که برادرم شهید شده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه