شناسه: 265098

صبر و تحمل و توصيه به آن

راوی اشرف نوروززاده: به خاطر دارم سید محمد بدون اینکه به کسی چیزی بگوید برای رفتن به جبهه ثبت نام کرده بود، عید بود که به خانه آنها رفتیم، دیدم همه گریه می کنند وقتی علت این گریه و زاری را ازمادر بزرگم پرسیدم گفت: دائی ات می خواهد به جبهه برود درحالی که ما می خواهیم دامادش کنیم اما او راضی نیست، من به دائی ام سید محمد گفتم: چرا می خواهی به جبهه بروی؟ همین جا بمان گفت: آرامش ندارم و صلاح نمی دانم که اینجا بمانم. اوضاع خیلی خراب است درست نیست که من اینجا باشم در حالیکه کشور امنیت ندارد. دشمن به مادران وخواهران ما تجاوز می کند و همه مادران ناراحت هستند و برای بچه هایشان گریه می کنند و باید به جبهه بروم و هر وقت مملکت آرام شد و مردم در آسایش بودند بر خواهم گشت. که مادر بزرگم گریه اش گرفت و سید محمد برای دلخوشی مادر بزرگم گفت: من مشهد می روم و اگراجازه ندادند برمی گردم. برای همین مادر بزرگم و سید محمد با قطار به مشهد رفتند. و وقتی مادر بزرگم دیده بود که سید محمد از روی عشق و علاقه و اعتقاد به جبهه می رود راضی شده بود و اجازه داده بود که به منطقه برود و سید محمد هم به منطقه رفت و حدوداً یک ماه بعد نامه ای نوشته بود : من نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلی خوشحال هستم که به جبهه آمده ام و تا وقتی که جنگ است و من هم در جبهه می مانم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه