عشق به جهاد
بعد از آن که غلامرضا به جبهه علاقمند شد. من و پدرش را راضی کرد تا به دیدن از کسانی که به جبهه می روند به شهرستان تربت حیدریه برویم. موقعی که به تربت حیدریه رسیدیم و به محل اعزام رزمنده ها رفتیم به ما گفت : ببینی: حتی پیرمردها و بچه های کوچک هم به جبهه می روند و هر چه اصرار کردیم ابتدا درست را بخوان و بعد دورة سربازیت شروع شد، ان شاءالله خواهی رفت. گفت: آن رفتن که از مجبوری باشد فایده ای ندارد. من باید داوطلبی به جبهه بروم. بعد از اینکه از جبهه برگشتم دو مرتبه به سربازی می روم بالاخره بعد از اینکه ما را راضی کرد پدرش برگه کاغذی را که برای رضایت پدر و مادر گرفته بود، امضا کرد. احساس بزرگی و غرور می کرد تا این که صبح روز بعد به شهرستان تربت تربت رفت و برای آموزش به مدت 25 روز به بجنورد رفت و بعد از آموزشی به مدت یک هفته به روستا هنگامی که می خواست به جبهه برود مقابل آیینه ایستاد و شروع به شانه زدن موهایش کرد. به او گفتم: پسرجان مگر می خواهی به عروسی بروی که موهایت را شانه می کنی گفت: مادر چه عروسی از این بهتر. شاید من توفیق رفتن به جبهه را داشتم اگر رفتم و فهمیدی که گفتند: غلامرضا معلمی شهید شده است باور نکن چون در جبهه غلامرضا معلمی زیاد است. من توفیق شهادت را ندارم. گفت : اگر شهید شدم بر جنازة من گریه نکن چون دشمنان اسلام شاد می شوند.
ثبت دیدگاه