خاطره شماره 11 - شهید ایوب مرتضوی
راوی زهرا چاهی: پسرم در مدت عمر کوتاهی که داشت واقعاً مهربان و فداکار بود و همیشه سختکوش و پر تلاش، در همة کارها فعالیّت داشت زمانی هم که از جبهه به مرخصی آمده بود به او گفتم: کمی هم در شهر بمان و استراحت کن بعداً خواهی رفت که در جوابم گفت: تاب ندارم، یا باید جنگ تمام شود و دشمن از خانه و کاشانة ما رانده شود یا دست از جهاد بر نخواهم داشت تا این که در راه خدا به شهادت برسم.
ثبت دیدگاه