خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم در کنار نهر آبی هستم ناگهان سواری به سمت من آمد کمی جلوتر آمد دیدم محمدحسن است تعجب کردم از او پرسیدم تو اینجا چته کار میکنی گفت مادر دستت را به من بده دستم را گرفت و سوار بر اسب شدم من را با خود تا درب منزل برد جلوی درب یک لیوان آب به من داد از پلهها بالا رفتم دیدم برگشت گفتم کجا میروی؟ گفت فعلاً خداحافظ دوباره برمیگردم که یکدفعه از خواب بیدار شدم. موضوع: خواب و رویای دیگران در مورد شهید
ثبت دیدگاه