عشق شهادت
راوی مرضیه حسین پور : خاطره ای که یادم هست .زمانی که جهت بهیاری و دیدن دوره امدادگری به مشهد رفت .بعد از 15روز به روستا آمد.به قدری عوض شده بود که می گفت :مادر من یک شب دیگر مهمان شما هستم امیدوارم درطی این مدت عمرم اگر کوتاهی یا قصوری از طرف من به شما رسیده به بزرگواری خود مرا حلال کنید و شب آخر را نمی خوابید.می گفت :مادر نخوابید بگذارید شما وپدر وبرادران وبستگان که اینجا جمع شدند خوب ببینم چون مطمئن هستم که دوباره شما را نمی بینم ولی امیدوارم که دیدار درقیامت وبا شفاعت ائمه اطهار همه دور هم جمع باشیم .ان شاءا...
ثبت دیدگاه