شناسه: 268605

شجاعت و شهامت

به روایت از شهربانو لطفی : به یاد دارم برادرم محمد در زمان نخست ‌وزیری بنی‌ صدر در جبهه حضور داشت. وقتی که خبر شهادتش را آوردند و ما، در روستا برایش مجلسی گرفتیم، فرمانده ایشان به مسجد روستا آمد و سخنرانی کرد و خاطراتی از محمد نقل کرد و گفت: در یک عملیات که شرکت کرده بودیم تعدادی از بچه‌ها در جلو مجروح شده بودند و هیچ کس جرأت این را نداشت که جلو برود و آنها را به عقب منتقل کند. در این هنگام محمد با شجاعت خاصی داوطلب شد که به جلو برود. ما به او گفتیم: محمد نرو خطرناک است گفت: دوستانم آنجا پرپر بزنند و درد بکشند و من اینجا بمانم. خلاصه رفت و مجروحین را به عقب آورد. بعد از آن به او گفتیم که محمد بیا و چند روز به مرخصی برو او گفت: نه من حالا به مرخصی نمی‌روم شب قبل از شهادتش نیز تا صبح نخوابید و گریه و استغفار کرد و دعا خواند و به من گفت من فردا شهید می‌شوم که همینطور هم شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه