لحظه و نحوه شهادت
راوی کولیوند: به خاطر دارم سه روز مانده بود به عید کاظم هم ماموریتش به پایان رسیده بود و باید کارهای پایان دوره اش را انجام می داد تا به منزل برگردد و مانند یک ماموریت تک شبانه داشتیم ساعت 2 نیمه شب بود بچه ها به صف ایستادند تا آماده حرکت شویم یک لحظه متوجه شدم کاظم که در لیست ما نبوده در صف ایستاده است به او گفتم شما اینجا چکار می کنید بروید بخوابید. انگار حرفهای من را نمی شنید . گفتم با شما هستم باز هم جوابی نداد . گفتم وقت بچه ها را نگیر و صدای مرا در نیاور شب است و صدا می پیچد به حرف آمد و گفت : من به انتظار چنین شبی از همه چیز بریده ام و به اینجا آمده ام آن وقت شما می گویید برو بخواب. گفتم کاظم جان ماموریت شما به اتمام رسیده شب عید است منزل منتظرند . گفت آنها مرا به دنیا نیاورده اند تا شب عید در کنار آنها باشم آنها جشن عید را برای همه ملت می خواهند نه برای اعضای یک خانواده . من خوب می دانم برای چه آمده ام و هرگز شما را تنها نمی گذارم و همچنین فرصتی که برای من پیش آمده را به آسانی از دست نمی دهم دیدم با بحث کردن به جایی نمی رسیم و راهی جز بردن او به این سفر الهی نداشتیم . قرار شد در این عملیات شرکت کنیم و برگردیم به پایگاه خودمان به راه افتادیم . بعد از گذراندن مقداری از راه بر خلاف آنچه پیش بینی کرده بودیم قبل از اینکه به مواضع پیش بینی شده برسیم به کمین دشمن برخورد کردیم و درگیر شدیم . این درگیری حدود 2 الی 3 ساعت به طول انجامید . و تا غروب آن روز طول کشید و چون ما به اندازه کافی مهمات با خودمان همراه داشتیم هوا بسیار سرد و تاریک بود برف آرامی شروع به باریدن کرد بچه ها یکی یکی به خیل عظیم شهدا می پیوستند هیچ کس نمیتوانست این نبرد را در ذهن خود به تصویر بکشد مگر آنکه از نزدیک صحنه را دیده باشد در یک لحظه مشاهده کردم کاظم مجروحی را بر دوش گرفته و از بالای تپه به پایین می آید تا شاید برای او جای امنی پیدا شود اما غافل از آنکه دشمن او را نشانه می رفت و بعد از چند لحظه در حالیکه مجروح را حمل می کرد مورد هدف تیر دشمن قرار گفت و به زمین افتاد و هر دونفر به دیار باقی شتافتند و شهید شدند. از این حادثه فقط راننده آمبولانس با دکتر و یک مجروح و برادر شهید کولیوند فرمانده پایگاه جان سالم به در بردند و بقیه بچه ها دلاورانه تا سر حد شهادت جنگیدند . چند روز بعد فرمانده پایگاه گفت : ما آنها را تهدید کردیم که اگر جنازه بچه ها را به ما تحویل ندهید آن آبادی را با خاک یکسان می کنیم . بعد از این تهدید آنها جنازه ها را بر روی قاطر گذاشته و توسط تعدادی از اهالی آن آبادی برای ما فرستادند کاظم هم توسط قطار به سردخانه تهران منتقل شد.
ثبت دیدگاه