شناسه: 270396

خبر شهادت

راوی مالک کربلایی: یادم هست من و برادرم علی اکبر کربلایی همزمان با هم در جبهه حضور داشتیم ولی من در تیپ موسی بن جعفر علیه السلام بودم و ایشان در اسلام آباد بودند. یک روز به دیدن ایشان می رفتم که در راه یکی از دوستان او را به نام علی شجاع دیدم و او خبر شهید شدن برادرم را به من داد. در همان موقع دو رکعت نماز شکر به جای آوردم و بعد از نماز به شهرستان برگشتم وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم که جنازه را هنوز به خانه نیاورده اند. چند روز را در معراج شهدا دنبال جنازه ی ایشان گشتیم ولی موفق به پیدا کردن جنازه نشدیم و احتمال دادم که ممکن است جنازه در منطقه مانده باشد. به همراه پدرم به منطقه رفتیم و از همرزمان شهید تحقیق نمودیم ولی آنها نیز خبری نداشتند وقتی به قسمت تعاون رفتیم به من گفتند که اسم ایشان جزو لیست شهدا هست اما جنازه ی ایشان آن طرف خاکریز نزدیک سنگرهای دشمن مانده است. از آن جا بیرون آمدیم و به تیپ 21 امام رضا علیه السلام مراجعه نمودیم و از آن جا طی نامه ای به منطقه ی عملیاتی رفتیم تا محل جنازه را شناسایی کنیم ولی به علت این که جنازه در آن مکان زیاد بود نمی شد که جنازه را شناسایی کنیم یکی از همرزمان او که در زمان شهادتش او را همراهی می کرد با این که هنوز مجروح بود به کمک ما آمد و جنازه را شناسایی نمود وقتی ما مکان جنازه را شناسایی کردیم قصد آوردن جنازه را داشتیم ولی چون شب ها مهتابی بود و هوا کمی روشن بود نمی شد تا وارد عمل شویم چند روزی صبر کردیم تا هوا کاملا تاریک شود و ما از ته قلب از خداوند خواستیم که شبی که می خواهیم جنازه را به عقب انتقال دهیم باران ببارد. بعد رفتیم پیش فرمانده ی خودمان و با ایشان مشورت کردیم که چند روز بعد این کار را انجام دهیم و تصمیم قطعی بر این شد که سه روز دیگر حرکت کنیم. روز حرکت فرا رسید و ما به همراه پدر و سه نفر دیگر حرکت کردیم و نزدیکی های غروب به سنگرهای خودی رسیدیم. بعد از این که کمی خستگی گرفتیم بلند شدیم تا حرکت کنیم که باران شروع به باریدن گرفت و ما از این موضوع خیلی خوشحال شدیم. و حرکت کردیم حدود صد و پنجاه متری جنازه که رسیدیم پدرم را به همراه یکی دیگر از دوستان در آنجا نگه داشتیم تا اگر زخمی یا شهید شدیم آنها ما را به عقب ببرند و خودمان جلو رفتیم و کمی جلوتر آقای عباسی که همراه ما بود در آنجا گذاشتیم و به همراه شهید دهباشی به طرف جنازه حرکت کردیم و به هر طریق که بود خود را به او رساندیم و با طنابی که ایشان همراه خود آورده بود پای شهید را بستیم و کمی او را به عقب کشیدیم و روی برانکارد گذاشتیم در همان لحظه باران شدت گرفت و ما توانستیم به راحتی و سر پا جنازه را به عقب انتقال دهیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه