شناسه: 270416

توجه به خانواده

آخرین روزی که پدرم ما را از شهر گنبد به روستایمان آورد که تنها نباشیم یادم هست که از ماشین گنبد در اول جاده روستایمان پیاده شدیم که 5 کیلومتر از اول جاده تا داخل روستا فاصله است این 5 کیلومتر را پدرم با یک توپی که در دست داشت با من بازی کرد که من تقاضای بغل گرفتن نکنم و نیز خستگی راه را حس نکنم تا اینکه به روستایمان رسیدیم و بعد از چند لحظه استراحت ایشان از ما خداحافظی کرد و عازم جبهه شدند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه