خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
راوی سید احمد کرامت: یک روز ظهر که هوا خیلی گرم بود به تنهایی راهی مزار شهدا شدم در آنجا هیچ کس حضور نداشت سر مزار یکی از شهدا نشستم و خوابم برد. در عالم خواب دیدم که جنازهای را از دور میآورند. پنج نفر بیرق به دست دور جنازه را گرفتهاند و یک سید جلودار آنهاست و هیئت خودمان هم پشت سر آنها مشغول سینهزنی بودند. وقتی نزدیک شدند آن سید بزرگوار از من پرسید این جنازه را میشناسی. گفتم نخیر. او گفت: فرزندت سید غلامرضا است. گفتم کجا میبریدش؟ گفتند: به خانهاش. پرسیدم: مرا هم به خانهاش راه میدهند. گفتند: خیر این خانه مخصوص شهدا است. در همین حال بودم که مادر یکی از شهدا که برای زیارت قبر پسرش آمده بود مرا از خواب بیدار کرد.
ثبت دیدگاه