شناسه: 271167

خاطرات سیاسی

محمد قنبری سال 57 که ما به مشهد رفتیم بحبوحه ی انقلاب بود یک شب در منزل یکی از دوستان ساعت 7 دور هم جمع بودیم که محمد روی بالکن رفت ویک باره فریاد زد یکی از خیابانهای اطراف آتش گرفته است همه به روی بالکن آمدیم شعله های آتش به آسمان می رفت محمد گفت : من می روم ببینم چه خبر است . من هم گفتم : با تو می آیم زن دایی مان که با ما بود گفت : بیرون شلوغ است من اجازه نمی دهم که شما بروید محمد بلافاصله گفت : زن دایی جان من طاقت ندارم حتماً باید بروم . موظب خودم هستم وبا اصرار محمد هر دو بیرون آمدیم .متوجه شدیم که ازدحام جمعیت در میدان شهداست . با هم به میدان شهدا رفتیم و از آنجا به درب منزل آیت ا… شیرازی ، در آنجا مردم تجمع کرده وشعار می دادند توپ ، تانک ، مسلسل دیگر اثر ندارد وشعارهایی از این قبیل. بعد از مدت کوتاهی من محمد راگم کردم وبعد از یکی دوساعت همدیگر را پیدا کردیم . من به محمد گفتم : محمد جان کجا رفتی ؟ خیلی دنبالت گشتم گفت : من به داخل منزل آیت ا… شیرازی رفتم تا با ایشان دیدار کنم اما اجازه ندادند که وارد اتاقشان بشوم وبا پراکنده شدن مردم ماهم به منزل دوستمان برگشتیم در بین راه خیلی در رابطه با انقلاب با من صحبت می کرد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه