شناسه: 271868

احساس مسئولیت

به روایت از صدیقه حیدری : یکبار با هم برای درمان به کلینیک رفته بودیم در آن جا زنی را دیدم که خیلی گریه می کرد که از آن زن پرسید که چرا این قدر گریه می کنی؟آن زن گفت:ما از خرمشهر می آییم صدام به ماحمله کرده خانه و کاشانه ما را ویران کرده است زنان را به اسارت برده و کودکان را از بین برده است من همان لحظه دیدم که محمد رنگش پریده است و حالش تغییر کرد و بعد گفت:ما چطور مسلمانی هستیم که صدام به ما جمله کرده و ناموس و وطن ما را مورد نجاوز قرار داده است و ما بی توجه باشیم باید به جبهه برویم و از ناموس و وطن خود دفاع کنیم همین مسائل باعث رفتن او به جبهه شد و او در نهایت به جبهه رفت و در این راه هم به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه