شناسه: 271982

آخرین وداع با خانواده

روزی که می خواست به جبهه برود من یادم هست که سه یا چهار بار رفت جلو درب و برگشت آمد و بچه ها را بوسید . من گریه ام گرفت و گفتم : شما چرا می روی ؟ حالا که 9 ماه خدمت کرده ای دیگر استعفا بده ونرو . او گفت : شما از این می ترسی که من بروم و شهید شوم ؟ اما من فکر می کنم که لیاقت شهادت را ندارم هر وقت لیاقت داشته باشم شهید می شوم و شما هم باید افتخارکنی که من شهید شوم دیگر نشنوم که از این حرفها بزنی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه