شجاعت و شهامت
به روایت از سردار شوشتری : حسین گاهی شبها بیرون می رفت . از او سؤال می کردیم : حسن کجا می روی ؟ می گفت : می خواهم به مسجد غربتی ها بروم و سخنرانی کنم . ما هم به همین خاطر اسم او را پیغمبر غربتی ها گذاشته بودیم . تا اینکه تلفنگرام آمد که از شما شش نفر نیرو می خواهیم و به آنها بگویید صددرصد شهید می شوند . صبح اعلام کردیم برادران چنین تلگرافی آمده و از من شش نفر نیرو بیشتر نخواستند و صد در صد هم امکان زنده ماندن در آن نیست . چه کسانی حاضرند بروند . حسن گفت : من می خواهم بروم . گفتم : شما که محافظ من هستی . شما حالا می خواهید بروید برای من سخت است . آن زمان ترورها هم خیلی زیاد بود یک دفعه صبح من به مسجد جامع می رفتم که درس بدهم ، به من حمله شد اما گلوله گیر کرد و منافقین دستگیر و اعدام شدند یک دفعه هم کوکتل مولوتف داخل خانه انداختند . خوشبختانه داخل زیرزمین افتاد و آنجا هم وسایلی که قابل سوختن باشد ، نبود و فقط آجر بود و سریع خاموش شد گفتم : چون بحث شهادت هست من ممانعت نمی کنم . ایشان به همراه مرحوم طاهری و مرحو م علیرضا عمرانی و سه نفر دیگر رفتند . آنها می بایست عملیات انتحاری انجام می دادند و با آر پی جی در دل دشمن می رفتند در حالی که اطرافشان هم در محاصره بود . وقتی که بر می گشتند دشمن متوجه می شود و آنها را به رگبار می بندد و یک تیر به سر حسن برخورد می کند چو مغز سرش متلاشی می شود . من به پدرش زنگ زدم و گفتم : بیایید سپاه کارتان دارم . پدرشان به سپاه آمد و گفت : حسن شهید شده گفتم : بله حسن شهید شده است . موقعی که ایشان را دفن کردیم خاله ایشان که مادر زنشان هم بود به من گفت که : حاج آقا باید حسن را خودش نگه می داشتی چرا گذاشتی برود . من نمی توانستم جواب بدهم چون بغض کرده بودم و گریه می کردم . مادرش یک جواب قانع کننده به خواهرش داد که هیچ گاه یادم نمی رود .
ثبت دیدگاه