خاطره شماره 15 - شهید رضا فراهانی
یادم است رضا از شهرستان تایباد به مشهد آمده بود تا برای بچه های محروم شهرستان تایباد لباسهای زمستانی تهیه کند . ولی برای خرید مقداری پول کم داشت و به همین خاطر به مادرم گفت : مادر اگر مقداری پول دارید به من بدهید لازم دارم مادرم گفت : رضا جان تو که حقوق می گیری باید برای زندگی آینده ات پس انداز کنی به فکر خودت هم باش رضا گفت : مادر ثواب دارد برای امر خیر است . مادرم مقداری به او پول داد و اوبرای خرید به بازار رفت وخریدش را انجام داد و آمد برادرم لباسهایی را که خریده بود کنار اتاق گذاشته بود و برادر کوچکترم که چهار سال داشت یک جفت از این دستکشها را برداشت . رضا سریع دستکش را از دستش گرفت . مادرم گفت :رضا جان یک جفت دستکش قابلی ندارد حال این بچه برداشته است . گفت: مادر جان اینها متعلق به کسانی است که از نظر اقتصادی وسعشان نمی رسد آنها رابخرند اینها مال بیت المال است من در قبال اینها مسئول هستم خودم برای او می خرم .
ثبت دیدگاه