خاطره شماره 29 - شهید رضا فراهانی
زمانی که فرزند من شهید شده بود پسر همسایه مان اسیر شده بود بعد از مدتی پسر همسایه از اسارت آمد او اول برای ادای احترام به خانه ما آمد و بعد به خانه خودشان رفت آن شب من خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم : اگر فرزند من هم اسیر شده بود الان آمده بود همان شب خواب دیدم که فرزندم رضا با دوسید به خانه آمده اند. آن دو سید گفتند : بچه ات ناراحت است بخاطر اینکه شما می گفتی اگر فرزندم اسیر می شد الان به خانه می آمد رضا گفت : مادر جان من کربلاهستم و جایم خیلی خوب است و شما اصلاً چنین حرفی نزنید یکی از آنها گفت : اگر بچه ات را می خواهی به شما می دهیم گفتم : نه من بچه ام را برای خدا دادم گفت : پس دیگر چنین حرفی نگویی .
ثبت دیدگاه