شناسه: 273169

خاطره شماره 31 - شهید رضا فراهانی

یکی از دوستان رضا به نام آقای اسدی که الان در تایباد است تعریف می کرد : یک روز رضا و چند نفر دیگر از بچه های سپاه را به منزلم دعوت کردم . خانمم آن روز برنج و مرغ درست کرده بود خلاصه سفره رنگینی بود وقتی آقا رضا آمد بر سفره نگاهی کرد و گفت : به به چه سفره رنگینی انداخته ای به جبهه می روید به خانه ی فقیر و بیچاره ها هم دست زده ای آیا آنها هم این غذای رنگین را می خورند. گفتم : ای آقا رضا جان جبهه هم که می روی نان و پنیر بخوری و خانه ی خود آدم هم نان وپنیر بخوری گفت : حالا بخورید نوش جان ولی به فکر دیگران هم باشید . آقای اسدی می گفت : رضا از این غذاها نخورد وفقط نان وماست برداشت و خورد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه