عشق به جهاد
راوی سلیمانی: شب عملیات را به یاد می آورم که طی هماهنگی قبلی تشریح نحوه عملیات در قرارگاه تاکتیکی انجام گرفت و قرار شد گردان حر که ما نیز در آن حضور داشتیم از سمت چپ به خط دشمن حمله کند و قرار بود تا ساعت 30/10به فاصله هفت کیلو متری پیشروی داشته باشیم و بعد از آن حر تا گردان از روبروی دشمن به خط بنند و به ما ملحق گردند ما که در گردان حر بودیم بنا به ماموریت از پیش تعیین شده انجام وظیفه کردیم ،ولی متا سفانه ،حر گردانی که قرار بود به ما ملحق شود با میدان مین بر خورد کرده و نتوانستند به گردان ما برسند . وقتی دشمن متوجه شد از روبرو خطری آنها را تهدید نمی کند با تانک و نفربر ها شروع به تک کرد شب بود ومن همین قدر حضور ذهن دارم دارم که شهید مجید غرویان یک شلوار کردی پوشید و پا به پای من قدم بر می داشت . و مهمات های عراقی ها را جمع آوری می کرد و بین نیروهای گردان تقسیم می نمود تا بچه ها بدون مهمات نمانند . یک عدد چهار لول فر هوایی متعاق به دشمن روی خاکریز مستقر بود که چند تا از برادران به وسیله آن به شهادت رسیده بودند ،من و شهید مجید غرویان گفتم : مجید جان این چهار لول همه گردان را متلاشی می کند . چکار کنیم : گفت محمد رضا ،آر پی جی که نداریم باید سینه خیز تا نزدیکش برویم و آن را از کار بیندازیم حرف معقولی بود که ایشان پیشنهاد نمودند فقط چند نفری در خط ما نه بودیم . البته به عللی یا مجروح شده بودند و یا شهید . معمولا در زمان جنگ اگر رزمنده ای شهید یا مجروح شده بود و من به عنوان جانشین گروهان بودم لذا از نقش مسئول گروهانی را از خط مقدم به عهده گرفتم . روی همین اصل به شهید غرویان گفتم : مجید جان شما همین جا بمان . اگر این چهار لول سقوط کرد که می آیید جلوی و گرنه همین چند نفر ،وقتی هوای روشن شد بر می گردید به عقب . نکته اصلی که مورد نظر بنده است و برای بیان آن چند صفحه سیاه شده است این است که وقتی بنده این حرف را به ایشان گفتم : بدون اختیار شروع به گریه کرد و گفت : اگر قبول کنی می خواهم حرفی بزنم . گفتم : بسم الله دستش رابه گردنم انداخت و گفت : از نیشابور با هم بودیم و تا آخر هم با یستی با هم باشیم . هر نفرمان برای از کار انداختن و متوقف کردن چهار لول می رویم و من هم نتوانستم چیزی بگوییم حرکت کردیم وقتی به چهار متری چهار لول رسیدیم ،هر دوی ما نارنجک را از ضامن خارج کردیم و به طرف چهار لول پر تاب کردیم و به این صورت چهار لول مقسوط کرد و بعد از مقسوط چهار لول ،دست چپ من تیر خورد ودر این زمانئ هواهم کمی روشن شد ه بود . مجید رو به من کرد و گفت : چی شد و محمد رضا به گفتم : زخمی شدم وقتی بلند شد که چفیه ی خودش را بدستم ببندد، یک دفعه از حدود ،حر یا سه متری یک نفر عراقی به نشانه تسلیم دستهایش را بالای سرش برده و به ما نزدیک می شد . مجید رفت اسلحه عراقی را بر داشت و می گفت : محمد رضا اسلحه گیر کرده و کار نمی کند . معجزه بود که همان فشنگ اول اسلحه اش گیر کرده بود که نه ما همان جا کارمان تمام بود . خلاصه چفیه خودش را به دستم بست و مرا با پشت عراقی داد و گفت : روز حدود صدمتری که آمدیم یک پی ام پی از نیروهای خودمان که مهمات اورده بود ما را سوار کرد . من و مجید همدیگر را بوسیدیم و ایشان گفت : من یک دوری می زنم ،بعد می آیم . شما زودتر بروید که عراقی ها دور زده و مجید غرویان را به شهادت رساندند .
ثبت دیدگاه