پیش بینی شهادت
شب قبل از عملیات، آقای عظیمی مجاور من را از داخل سنگر صدا زد و گفت: بیایید بیرون کارتان دارم. فکر کردم می خواهد برای نیروها صحبت کند. از سنگر بیرون آمدم. گفت: بیایید اینجا بنشینید کارتان دارم. گفتم: اگر با بچه های فرمانده گروهان یا بچه های دیگر کار دارید آن ها را صدا بزنم. گفت: نه جلسه نداریم. خودت بیا اینجا بنشین کارت دارم. گفتم: چشم. بعد از دو سه دقیقه رفتم. دیدم ایشان قرآن کوچکی در دست دارد و آن را می خواند. وقتی پهلویش نشستم، گفت: در جریان عملیات فردا که هستی؟ گفتم: بله. لحظه ای مکث کرد. گفتم: چه می خواهید بگویید؟ گفت: به احتمال زیاد در این عملیات رفتنی هستم. حواست جمع باشد. قبلاً با همدیگر زیاد شوخی می کردیم ولی این مسئله را طوری گفت که اصلاً نتوانستم چیزی بگویم. خداحافظی کرد و رفت و شب عملیات هم به شهادت رسید.
ثبت دیدگاه