خاطرات سیاسی
به روایت از صدیقه عبدی : در بحبوحه انقلاب یک روز که برای راهپیمایی رفته بودیم با تا کسی بر می گشتیم،دیدم حمزه با چند نفر دیگر یک جایی جمع شده اند و شعار می دادند و می خواستند وارد صحنه حرم شوند.ولی نیروهای ارتشی نمی گذاشتند که آنها وارد شوند. آنها شعار می دادند:به گفته:خمینی ،ارتش برادر ماست.و سر و صورت ارتشی ها را می بوسیدند. من به راننده تاکسی گفتم اگر ممکن است بر گردید که من دوباره برادرم را ببینم و بفهمم که آخرش چکار خواهند کرد. ولی ایشان میانه خوبی با انقلابی ها نداشت قبول نکرد.من رفتم خانه بعد از چند ساعتی خبر آوردند که حمزه را گرفته اند.ما ناراحت شدیم .ولی چند ساعتی نگذشت که دیدم با پای برهنه آمدوگفتیم: کفشهایت کجاست: گفت مرا گرفته بودند آنها را گم کرده ام.
ثبت دیدگاه