خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی عزیز ا... ضمیری: یک شب خواب دیدم توی باغ بزرگی هستم. داوود را دیدم با پسر عمویش داخل یک باغ راه می رود. گفتم: که بابا شما آمدی توی باغ مردم نمی ترسی که بگویند شما آمده اید دزدی . آبرویتان می رود. او گفت: پدر جان ناراحت نشو این باغ مال خود من است.
ثبت دیدگاه