خواب و روياي شهيد
راوی زهرا صفائی: زمانیکه پدرم از مشهد برگشته بود چند روزی می گذشت و طی این چند روز خیلی فکری بود با خودش صحبت می کرد روز بعد ایشان بسیار خوشحال بود از پدرم پرسیدم تا چند روز پیش فکری بودید چرا الان خوشحال هستید ؟ گفت : فکری بودم که بروم اسمم را برای جبهه ثبت نام کنم یا نه دیروز که رفتم ثبت نام کردم . شب خواب دیدم آن سید نورانی به دیدنم آمد و گفت : از اینکه رفتی و ثبت نام کردی بسیار خوشحالم و به کاروان ما پیوستی انشاا... هر چه زودتر پیش ما می آیی ؟ و امروز هم بسیار خوشحال هستم . بخاطر قولی که به آن سید داده بودم عمل کردم .
ثبت دیدگاه