پيش بيني شهادت
راوی محمد حمیدی: در یکی از آخرین روزهای اقامت مادر شهرستان نزدیکیهای ظهر شهید مهدی به بستان آمد وگفت : امروز می خواهم به حمام بروم ولباسهایم را بشویم آمدم اینجا تا تو هم کمک کنی . مهدی لباسهایش را در آورد ومن به همراه یکی دیگر از دوستان اورکت ولباسهای مهدی را تمیز شستیم ظهر نماز ونهار را درخدمت مهدی بودیم وبعدا" لباس پوشید وآمادة رفتن به چزابه شد . او گفت : فردا شما ها را نیز به فرماندهی برادر عامل به خط خواهند برد آنگاه تمام وسائل خود را جمع کرد ودرون کیسه گونی رنگ ورورفته گذاشت وما که مات ومبهوت نگاه می کردیم گفت : این کیسه نزد تو امانت باشد من در چند روز آینده شهید خواهم شد وتو این کیسه ووسایل شخصی مرا به فردوس می بری وبه برادرانم تحویل خواهی داد و با اتمام کلمات سردار سیلاب اشک ما را مهلت نداد مهدی چه می گویی از کجا می دانی شهید خواهی شد در جواب گفت : فقط این را بدانید که آخرین دیدار است بیایید تا با یکدیگر وداع کنیم آنهم وداع آخر بیایید تا در انتهای سالها دوستی ورفاقت همدیگر را حلال کنیم وامروز وفردا رفتنی هستم اول که ماها از شدت گریه حاضر به خداحافظی نبودیم ولی با اصرار مهدی و با ناباوری دستها را به گردن یکدیگر انداختیم ، نمی دانم چقدر طول کشید . شاید قریب به نیم ساعت در آغوش مهدی گریه می کردیم ومرتب صورت نورانی مهدی وجبین مقدس اورا که از شدت راز ونیاز ونماز شب همچون دری میدرخشید می بوسیدم وروز سیزدهم فروزدین 61 او به شهادت رسید .
ثبت دیدگاه