شناسه: 277520

خاطرات جنگي

راوی محمد حمیدی: در شب عید سال 1361 ساعت 9 شب که ما خوابیده بودیم شهید مهدی ما را بیدار کرد و گفت : بلند شوید که می خواهیم به چزابه برویم امشب می خواهیم موقع تحویل سال برای شکستن روحیه عراقی های متجاوز آتش بازی کنیم ما به اتفاق آقای سید علی اکبر پارسا آماده شدیم و من آرپی جی 7 را برداشته همراه با گلوله و با ماشین قراضه ای که مهدی داشت عازم چزابه شدیم او بسیار در آن شب خوشحال و شادمان بود دائماً می خندید در وسط راه که جاده از وسط هور می گذشت و شهید با نبودن چراغ راننده می کرد دو سه مرتبه لاستیک ماشین به شنهای انبوه کنار جاده رسید و لی با همه خطرات به چزابه رسیدیم از میان خاکریز ها می گذشتیم . بقیه مسئولین گردان از خط دوم یا پی . ام. پی می رفتند ولی شهیدمهدی تا پشت خاکریز اول با همین ماشین قراضه رفت ، و این در حالی بود که گلوله های آر پی جی از طرف عراقی ها همچون تگرگ بر زمین می بارید و با صدای مهیبی منفجر می شد که ما واقعاً دل در سینه نداشتیم . ولی او مانند کوه به جلو می رفت و همه اش شوخی می کرد و می خندید و هر لحظه که خمپاره ای درکنار جاده یا طرفین منفجر می شد و ما می خواستیم به طور طبیعی خیز بزنیم با قامت استوار شهید مهدی ولبخندی که بر لب داشت مواجه شده و مجبور بودیم در کنار او راه برویم . بعد از رسیدن به سنگر فرماندهی و لحظه ای استراحت به دستور شهید مهدی آر پی جی را براداشته و همراه ایشان در کنار خاکریز خط مقدم و در کنار کانال به راه افتادیم و در مسیر به هر سنگری که می رسیدیم شهید مهدی سری به آن سنگر می زد و به همه خسته نباشید می گفت و یا کمبود و مشکلات آنها را تأمین و دستورات لازم را به آنان ابلاغ می نمود تا اینکه به سنگر بچه های فردوس رسیدیم و آقا مهدی گفت: امشب برایتان مهمان آورده ام که برادران سید حسن نیا ، قاسم بنی اسد و حاتمی بودند که با آغوش باز از ما استقبال نمودند . شهید صبوری دستورات لازم را داد و گفت: ساعت 2/20 دقیقه صبح سال 61 می باشد . برادران با فریاد رعد آسا ی الله اکبر و با آتش همه سلاحها مدت چند دقیقه ای را روی مواضع دشمن آتش بریزند و در هنگام خداحافظی به من گفت: تو هم در این چند دقیقه سه چهار گلوله خواهی زد و با خنده سنگر را ترک کرد با دیگر برادران به انتظار ساعت موعود لحظه شماری می کردیم و بچه های خط از رشادت و شجاعت و عزت نفس و اخلاص و افتادگی مهدی سخنها داشتند . ساعت دو بعد از نیمه شب را نشان می داد که صدای مهیب و گوش خراشی شنیده شد که هر لحظه صداها نزدیک تر و غرش تانکها به گوش می رسید . تا اینکه آتش تهیه عراق از زمین و آسمان باریدن گرفت . سر تاسر خاکریز را منورهای عراق مانند روز روشن کرده بود و تانکهای عراقی چنان به طرف خاکریز خط مقدم که سنگرهای ما پشت آن قرار داشت شلیک می کردند که چراغ فانوس سنگر خاموش می شد از سنگر بیرون رفتم همه جا انفجار بود و گلوله و برق تیرهای رسام ، آرپی جی را برداشته و داخل کانال به طرف سنگر آر پی جی که نمی دانستم کجاست به راه افتادم تانکهای عراقی با شدت مشغول مانور تیر اندازی بودند شهید مهدی از طریق بی سیم پیام داده بود که برادران جانانه مقاومت کنند که امشب عراقی ها باید از روی جنازه ها بگذرند . در پناه منور ها و گلوله های رسام از چاله ای به چاله دیگر می افتادم تا بالاخره سنگر آر پی جی را پیدا کردم و در کنار سنگر 50 گلوله آماده آر پی جی خرج بسته شده و آماده آرپی جی را روی دوشم گذاشتم و شروع به شلیک گلوله ها نمودم . آن شب عراق روی چزابه آتش ریخت که به قول خود شهید صبوری بی سابقه بود صبح هم با چهره نورانی مهدی که مواجه شدیم . در جواب سئوال ما که پرسیدیم مهدی ! این چه محشری است که در چزابه به پا شده است با خنده گفت : اگر به نیرو ها اجازه می دادم با یک تکبیر از خاکریز عبور می کردند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه