خاطرات سياسي
راوی محمد رضا صالح پور: یک شب فرزندم حمید رضا برای تظاهرات بیرون رفت و به ما گفت: یک ساعت دیگر بر می گردم. وقتی ایشان برگشت حدودا سه ساعتی می شد. به ایشان گفتم: تا الان کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ گفت: پدر جان هنگامی که به همراه چند تا از دوستانم علیه رژیم شعار می دادیم ماموران رژیم ما را تعقیب کردند ما هم فرار کردیم و خودمان را در مسجد مخفی کردیم تا اینکه آنها رفتند. وقتی از مسجد بیرون آمدیم کسی نبود و توانستیم از دست آنها جان سالم به در ببریم.
ثبت دیدگاه